شهادت جوان گیلانی در سلیمانیه عراق

به گزارش گیل سو ۲۴، محمد جمشیدی چناری/ رمضان سال ۱۳۴۶مصادف بود با فصل پاییز و در یکی از همین روزهای پاییزی در روستای حاج سلیم محله لاهیجان، قاسم به دنیا آمد.

قاسم فرزند پنجم خانواده اکبردوست بود. کودکی باانرژی بسیار، شوخ‌طبع و خوش‌خو. حتی قبل از تولد هم مادر از جنبش‌ها و شیطنت‌های جنینی‌اش خاطره‌ها دارد. آن روزها، ملت روزگار اقتصادی سختی داشتند. پدر خانواده کشاورز بود و گاهی در کارخانه برنج‌کوبی کار می‌کرد. مادر هم در شالیزارها و باغات به‌سختی کار می‌کرد تا فرزندانشان از تحصیل عقب نمانند.

قاسم فرزندی حق‌شناس بود. سخت‌کوش و باهوش و همیشه مورد تأیید معلمین مدرسه. حتی یک سال تحصیلی را هم جهشی خوانده بود. از پدرش قرآن خواندن آموخته بود. صوت و لحن زیبایی داشت. بعد از انقلاب در مسجد محل مداحی می‌کرد. به سالمندان فامیل مرتب سرکشی می‌کرد مخصوصاً آن‌هایی که تنها زندگی می‌کردند. به بچه‌های فامیل در درس کمک می‌کرد و همه این‌ها محبت والدین را به‌سوی قاسم بیش از همه جذب می‌کرد.

فعالیت‌های سیاسی‌اش با حضور در دبیرستان رنگ و بوی خاصی پیدا کرد. در همان دوران بود که شهادتِ هم‌بازی‌هایش شهید مجید تقوایی و علیرضا اکبردوست در جبهه‌های جنگ او را واداشت تا پس از اخذ مدرک دیپلم علوم تجربی عازم جبهه شود. سال ۶۷ پس از گذراندن سه ماه آموزشی در پادگان لوشان گیلان به منطقه سلیمانیه عراق اعزام شد. دوران خدمت قاسم زیاد طول نکشید. چند ماه بعد به پدر خبر دادند که قاسم مجروح شده، پدر به منطقه رفت و فرزندش را در بیمارستان یافت.

ترکش به پیشانی اصابت کرده بود به جمجمه. بعد از چندین ماه بستری شدن در بیمارستان‌های متفاوت مرخص شد و راهی خانه شد اما با یک همراه جدید. ترکشی در نزدیکی مغزش وضعیت حساس و خطرناکی را برایش رقم زده بود، تشنج‌ها به او دست داده بود؛ اما قاسم بیدی نبود که با این بادها بلرزد.

بعد از استخدام در اداره ثبت و احوال لاهیجان در کنکور شرکت کرد و در رشته علوم آزمایشگاهی زاهدان قبول شد. قاسم عاشق درس و بحث بود از اداره مأموریتِ به تحصیل گرفت و رنج سفر را به جان خرید و به زاهدان رفت. در آن سال‌ها در مسابقات قرآن بسیاری شرکت کرد و چندین مقام استانی و کشوری و دانشجویی به دست آورد؛ اما هدیه‌هایی را که می‌گرفت بدون اینکه سایرین متوجه شوند هدیه می‌داد.

نسبت به حجاب حساسیت داشت و در این مورد نهی از منکر می‌کرد. خوش‌اخلاق بود. حتی هنگام نمازخواندن هم لبخند به لب داشت. عاشق فوتبال بود و هوادار تیم استقلال. اهل مطالعه بود و کتابخانۀ زیبا و مرتبی داشت. بااینکه دوتا از انگشتانش مجروح شده بود اما خط زیبایی داشت. شناسنامه خیلی از اهل فامیل را به خط خود می‌نوشت.

سال ۷۸ به سنت پیامبر ازدواج کرد اما یک هفته بعد از ازدواج دچار تشنج شدید شد و در پی آن به کما رفت و این کما ۹۳ روز طول کشید و سرانجام در ۲۱ شهریور ۱۳۷۸ در بیمارستان ساسان تهران پر کشید.

مراسم تشییع‌جنازه چند روز بعد از لاهیجان تا زادگاهش برگزار شد و او سال‌هاست که در محله حاج سلیم محله لاهیجان آرام گرفته است؛ خواهرش در خواب قبر شکافتۀ او را دید و جایگاهش که در آرامشی سبز بود.

این روزها خانواده شهید قاسم اکبردوست دل‌خوشی‌شان نوارهای قرائت قرآن اوست و قرآن‌هایی که پشت جلدشان دستخط او است.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *